باران جانباران جان، تا این لحظه: 17 سال و 2 روز سن داره

روزی که باران آمد

خيلى وقته نيومديم اينجا 🙈🙈🙈دلم براى تك تكتون تنگ شده

در سایه مهربان پدر

  چند روز پیش برای اولین بار (البته تو چند سالی که ما اینجا ساکنیم ) یزد برف بارید و باران نشسته بود پشت پنجره و به دونه های پنبه ای برفی که باد از کوهستانهای اطراف اورده بود و خیلی کم تراکم بود نگاه می کرد من دلم گرفت برای کودکم که خیلی تجربه دیدن و لمس کردن برف رو از نزدیک نداشت بردمش تو حیاط که بارش برف قطع شده بود ولی از خوش روزگار پدر مهربان کودکش را به برف بازی در شهری مجاور یزد (تفت) که از آب وهوایی کوهستانی برخوردار دعوت کرد و بعد از کلی گشتن کنار خیابون یه جایی با برف تقریبا تمیز و دست نخورده که حدود 4 سانتی روی زمین نشسته بود پیدا کردیم که باران یک دل سیر برف بازی کرد و با باباش ادم برفی...
30 دی 1391

باران از باران

وقتی میای کنار من و میخوای الکی چیزی تو کتابم بنویسی منم ترغیبت کردم که اسمتو بنویسی که این دفعه جواب داد چون چند بار برات سرمشق میگرفتم و شما انجام نمیدادی یعنی یه ذره خطت کج میشد پاکش میکردی و عصبانی میشدی ولی حالا رضایت دادی این بار اولش و بعد از چند روز اومدی گفتی که مامان مدادتو بده بویسم نوشته توی کادر نوشته شماست . جالب اینه که دوست داری کتابای منو با نوشته هات خاطره انگیز کنی   ...
24 دی 1391

طعم ترساندن مامان

دخترکم این روزها خیلی درگیرم و شما از این بابت کمی اذیت میشی وقتی دارم درس میخونم دوست داری کنارم باشی هنوزم وقتی بعد چند ساعتی که ازم دوری منو می بینی دستتو تو یقه ام می کنی نمیدونم چرا ولی اینکار انگار بهت آرامش میده مثل من وقتی محکم بغلت می کنم . چند شب پیش من داشتم می خوابیدم طبق معمول که توی تاریکی فاصله اتاق خودت و ما رو طی میکنی و می آی شب به خیر میگی و دوباره می آی یه چیز دیگه میگی و اینکارو چند بار تکرار میکنی اومدی تو اتاق ما و صدای عجیب ترسناکی از خودت در آوردی نور موبایل انداختم روت که دیدم این نقاشی رو کشیدی و گرفتی جلوی صورتت جالب اینه که کمی هم ترسناکتر از نقاشیهای دیگه ت کشیدی ...
24 دی 1391

برای دوست عزیز هم درد من

وبلاگ یکی از دوستان (که در شهری غریب زندگی میکنه) رو خوندم مطلب جالبی نوشته بود برای کودک تنهایش که با تصویر خودش در آینه بازی میکرد یاد سالهای اولی افتادم که به این شهر اومدیم و باران حدودا هفت یا هشت ماهه بود یادمه تابستون بود و درب بالکن بزرگی که تو خونمون داشت رو باز میکردیم که کبوترهای همسایه ها که گاهی میامدن روی نرده ی بالکن ما مینشستن رو تماشا کنه و براش با صدای کودکانه کبوترها رو صدا میکردم که بیان و باران چند دقیقه ای با دیدنشون شاد بشه و چه سخت بود اون روزها که باران رو نه میشد به پارک برد (بخاطر گرمای طاقت فرسای یزد ) و نه مهمونی چون کسی رو نمیشناختیم هنوز هم یاد اون روزها می افتم دلم برای دخترک معصومم که تو روروئک تن...
10 دی 1391

بازی های ناشیانه

رویای شیرین ٤ ماهگیت در دستان مهربان پدر مامانی امروز بیش از اندازه حرفای ننه من غریبم زدم حالا از بازهای شیرین شما که خیلی وقته میخوام بنویسم رو میگم که به قول یزدیها دلت خش شه : شما با بابا وحید یه بازی میکردین به اسم غیب شدن و اینطوری بود که بابا یه وردی میخوند و ما وانمود میکردیم که شما رو نمیبینیم و فقط صداتو میشنویم و جالب اینه که باور میکردی شایدم اینطور وانمود میکردی تا اینکه بعد از یه مدتی ورد رو یاد گرفتی و روی من پیاده کردی که در کمال تعجب متوجه شدی غیب شدنی در کار نیست ولی نمیدونم چرا (شاید برای حفظ غرور کوکانه ت ) وانمود کردی که منو نمیبینی .  قایم باشک یا به قول بچگی های خودمون قایم موشک ...
10 دی 1391

جواب آزارهای کودکی

این روزها تازه می فهمم که بزرگ کردن یک کودک سه ساله به مراتب سخت تر از یک بچه دو ساله است سه سالگی به نوعی شبیه بلوغ , گذر از خردسالی و تقلید و رسیدن به نوعی استقلال مختص این سن . این روزها به راحتی با حرفهای من مخالفت میکنی به راحتی در مقابل نه گفتن ما می ایستی و راضی کردنت سخت شده نمیدونم شاید من میخوام راحت از کنار همه چیز رد بشم ولی تربیت کردنت خیلی سخت تر از قبل شده یا من توانایی و طاقتم کم شده خلاصه اینکه دیروز تمام کتابها و جستجو های اینترنتی ام را جمع کردم که بفهمم چه باید کرد در مقابل لجبازی کودک سه ساله . دخترم روزی خودت بزرگ میشی و این مطالب رو می خونی و متوجه میشی تنبیه و توبیخ و ناراحتی کردن من...
9 دی 1391

جوجه اسکیموی من

مامانی اینجا نه سوئد نه انگلستان بلکه یزد (مجتمع باران) یزدی که ما تو این چند سال به ندرت بارون دیدیم امسال هم خیلی سرد شده هم تا امروز چندین بار بارون باریده فکر می کنم خدا داره جواب حرف اون دکتری که وقتی فهمید اسم شما باران گفت می تونی کاری کنی یزد بارون بیاد رو میده شدت باد به حدی بود که به پشمک های کلاه باران (به قول خودش ) هم رحم نمیکرد سرما و بارش بارون باعث شد که این کابشنو که خاله ت اینا پارسال از فرنگستون برات آوردن امروز افتتاح کنی ...
7 دی 1391

گر بیندازی مرا در چاه بالا میبری

گاهی خدا رو شکر می کنم که هنوز هم شاعرانی هستند که تو اشعارشون بیتهای نابی مثل بیت زیر  وجود داشته باشه     مثل یک کابوس مارا به رویا می بری پشت ردت تا کجا مارا به هر جا می بری باز هم دعوت به طوفان کن مرا اما بدان من دلم دریاست دریا را به دریا می بری من شبیه یوسفم راه سقوطم چاه نیست  گر بیندازی مرا در چاه بالا میبری   دل خوشم گر دل به غیر از من به هرکس باختی بردنی هارا فقط از سینه ما می بری با همان یک حرکت اول نگاهم مات بود ماتم از اینکه پس از یک عمر حالا می بری مثل یک کابوس مارا به رویا می بری پشت ردت تا کجا مارا به هر جا می بری ترانه سرا : روزبه بمانی   ...
6 دی 1391

کابوس این روزهای من

دخترم این روزها پرم از کابوس ,کابوسهایی که تو خواب و بیداری تنهام نمیزارن . نا امنی چیزیه که من ازش میترسم و بخاطرش نگران تک تک مردم کشورمم خصوصا بچه ها و نمیدونم تو این زمانه ی غریب با بلاهایی که سر این کشور داره میاد چه باید کرد عزیزم گاهی فشارها انقدر زیاد میشه که هیچ کس نمیفهمه مقصر اتفاقها کی میتونه باشه و گاهی آدمها بخاطر چیزهای کوچک کارهایی میکنن که زخم حاصل کارشون تا ابد باقی می مونه کودکم این روزها انقدر نگران آینده ت میشم که یادم میره اوست که از همه چیز باخبر و اوست نگه دارنده ی همه موجودات عالم که اگه بخواد شیشه رو کنار سنگ نگه میداره خدایا به مردمم و کودکان امنیت و آسایش و به سردمداران کشورم مردم واری ع...
5 دی 1391
1